گاه نجوای دلم را
با مَرکبِ قلم رهسپار کاغذ می کنم
تا بگویم به همه دردها یکیست وحرفها...
زمزمه هایم جاریست
بر خطوط موازی
دلم می خواهد
واژه های د لتنگ وقهررا
آشتی دهد،
داد وبیداد،فریاد وسکوت،من وما!!!
بیچاره دلم نمی داند
فاصله دشمن ِدوستی دوخط موازیست
واژه ها هم یکدیگر را بر نمی تابند
کاغذُ را مچاله می کنم
شورش واژه ها در مشتم شنید نی ست
زمزمه هایم را روانه ی د لم می کنم
باز....
تا در سکوت شبانه ،خلوت عاشقانه
با خودش نجوا کنم......
عجب صبری خودش دارد!!!
سهیلا خرداد ۸۶
|