*عز یزی با دیدن مطالب من ازم پرسید ه بود خوش به حالت که آنقدر شاد وامیدواری و.......
و بعدها دوست د یگری مطلبی برایم فرستاد که بهتر دیدم اون رو اینجا بنو یسم که هم پاسخی به اون عز یز باشه
و شاید دیگر دوستان خوبم از اون استفاده کنند.
**********
روح منِ. براای من رفیقی است که مرا هنگام روزهای سخت و سنگین دلداری می هد وهنگام فزونی یافتن غمهای
زندگی تسکین می بخشد.کسی که همدم روح خود نباشد. دشمن مردم است.کسی که در خو یشتن خو یش
دوستی را نمی یابد.آکنه ای از نا امیدی خواهد مرد. ز یرا زندگی از درون انسان می جوشد نه از بیرون او.
من آمده ام تا حرفی را بگو یم و آن را خواهم گفت اگر پیش از به زبان آوردن آن مرگ مرا در یا بد فردا آن را بر زبان می
آورد.ز یرا فردا هیچ رازی را در کتاب ابدیت پنهان نمی گذارد..........
من آمده ام تا در شکوه و روشنایی عشق وز یبا یی زندگی کنم. من اینجا یم .زنده. مردم نمی توانند مرا از زندگیم
تبعید کنند.اگر آنها چشمانم را در آورند من به نجوای عشق ونغمه های ز یبا یی و سرور گوش خواهم سپرد.
اگر آنها بخوا هند مرا از شنیدن باز دارند من وجد وسرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که آمیخته ای است از رایحه
ی ز یبا یی وحلاوت نفس های عاشقان و اگر هوا را از من در یغ کنند من با روحم زندگی خوا هم کرد.ز یرا روح
خواهر عشق وز یبا یی است. من آمده ام تا همه ودر میان همه باشم.
روزها یی خواهند آمد که آنچه من اکنون در خلوت خو یش انجام میدهم در پیشگاه مردم آشکار وباب خواهند شد
وآنچه را امروز با یک زبان می گو یم فردا آن را با زبان های بی شمار باز خواهند گفت!!!!
*من برای گفتن حرفی به میان شما آمده ام *
(جبران خلیل جبران) |